خلاص بی تو بند است
غبار غم و تاریکی تو این مضطرب ترین روزهای زندگیم بر روم چیره شده..
چیزی نیست آرومم کنه و مجبورم بنویسم.
دوست ندارم انرژی منفی بودم اما کثافت ترین و بدترین حال ممکن رو دارم تجربه میکنم.
کثافت ترین و بدترین حال از مهر که اینجا بودم.
غبار غم و تاریکی تو این مضطرب ترین روزهای زندگیم بر روم چیره شده..
چیزی نیست آرومم کنه و مجبورم بنویسم.
دوست ندارم انرژی منفی بودم اما کثافت ترین و بدترین حال ممکن رو دارم تجربه میکنم.
کثافت ترین و بدترین حال از مهر که اینجا بودم.
دیگه آدم خسته و غرغروی سابق نیستم. در دومین روز از ۲۱ سالگیم احساس خستگی یا درموندگی ندارم.
همینطور که تنوع کارهام زیاد شده باعث شده بازدهی ذهنیم از ۳۵ به ۵۵ برسه.
صبح خوب نخوابیدم و بیدار شدم که برای دوستم آزمون بدم.
دیشب یک لحظه حس کردم دلم شکسته و ناراحت خوابیدم.
سلام به دوستای عزیزم.
خوانندگان خاموش روزهای سختم.
از این وضعیت فعلی راضی نیستم ولی خوشحال هستم که هنوز مینویسم و هنوز شما هستیم.
موقعیت فعلی رو بخوام توصیف کنم. یه شیرکاکاو یه لیتری جلوم هست و در حالی که دارم سیگار میکشم دنبال این هستم که ثابت کنم اعداد اول بی نهایت هستن..
چه ذلتی بدتر از این..
کارهای مهمی که انجام دادم اینه که فقط درس خوندم و یه جلسه با کمیته اجرایی کنفرانس گذاشتم.
تو این دوهفته روند روحی رو به رشدی داشتم و در وضعیت روحی مناسبی به سر میبرم.
اما متاسفانه حال فیزیکی جالبی ندارم و دارم سردردهای جدیدی رو تجربه می کنم.
الانی که دارم مینویسم 7:55 دقیقه صبح است و من اومدم کتابخونه دانشگاه.
دیشب ۳ ساعت خوابیدم و الان سر درد خیلی بدی دارم که باعث شده دل دماغ انجام کارها ازم گرقته بشه.
سال جدید اومده و من هنوز آدم قبلی هستم.
از این بابت باکی ندارم.