خالی از لطف نیست که بگم تو این نقطه از زندگی، حالم از آدم های موقتی و فصلی داره بهم میخوره.. آدم های سرد و خشک که فقط بلدن غر بزنن..
من به این فضا و آدم های سطحی نیاز ندارم. باید رها کنم رها..
- ۶ نظر
- ۲۰ مرداد ۰۳ ، ۰۱:۴۷
خالی از لطف نیست که بگم تو این نقطه از زندگی، حالم از آدم های موقتی و فصلی داره بهم میخوره.. آدم های سرد و خشک که فقط بلدن غر بزنن..
من به این فضا و آدم های سطحی نیاز ندارم. باید رها کنم رها..
وقتی تصنیف قلاب شجریان رو گوش میدم به حال و هوای ۱۷ سالگی پرتاب میشم.
تو ۱۷ سالگی نسبت به الان شرایطم تا حدودی قابل هضم تر بود.
ثانیه، دقیقه ، ماه ها و سالهاست که دارم با این دیو سیاه میجنگم.
تقریبا دارم شکست میخورم.
خوشحالم که بگم تونستم حلقه اول رو بشکنم و به روند عادی زندگی برگردم.
منظورم از روند عادی اینه که به نقطه سه ماه قبل بازگشتم و از وضعیت بدتر به بد رسیدم.
از این کلمه بدم میاد ولی به ناچار باید بگم من گم شدم!
من نیاز دارم خودم رو پیدا کنم.
نقشه راهم رو بکشم و ادامه بدم.
من از این روایت طولانی آغشته به غم خسته هستم.
من هنوز اینجا تو این نقطه هستم.
امشب دارم با موانع مرگ میجنگم و دوباره شمشیرمو دست گرفتم.
اتفاق خاصی نیفتاده اما زیادی به غم آغشته هستم.
بیش از هرچیزی فهمیدم که من تنها هستم و تعاملات فقط بصورت موقت میتونه من رو خوب نگه داره.
یجایی خونده بودم زمان درست رها کردن نجاتمون میده از وایسادن در جای اشتباه.
یعنی از جایی که چشمه نمیجوشه، انتظار زمین حاصلخیز داشتن اشتباست.
کلاس کارگاه صبح تشکیل نشد و این دلیل بر علت شد که من اینجا باشم و افکارم رو بریزم بیرون.
در لابلای فشارها قایم شدم و دارم بیخیال تر از قبل ادامه میدم.
همیشه مهربون بودن خوب نیست و در بعضی شرایط باید به غرور خودت احترام بزاری.
غرور به زیادی خودش چیز جالبی نیست ولی اینکه سرسری بخوای از خودت عبور کنی باعث میشه همیشه شاهد شکستن حرمت های خودت توسط بقیه باشی..!
امشب حس و حال عجیبی ندارم و یا به غم آغشته نیستم.
دوست دارم بنویسم و این رویه نوشتن رو ادامه بدم. تنها چیزی که نیاز دارم تخلیه ذهنم هست و سعی میکنم به برداشتی که از من میشه زیاد اهمیت ندم.
دارم سیگارم رو دود میکنم و سکوت این شب زیبام رو با آهنگ های شجریان تکمیل میکنم.
اونقدر که از رفتن حرف میزنم از موندن تا حالا حرفی نزدم.
همیشه میخواستم برٌم و به آدمو بگم مو دارم میرما.. دیگه نمیاما.. حواست به مو هست؟
اما اما اما هیچوقت نتونستوم دل بِکنٌوم..
خیلی دوست دارم یروز همچیز ول بکنوم برم..
امشب هم همون شباست که همچین حالی دارم ولی کسی ندارم بهش بگم "مو دارم میرماا، حواست هست؟ رفتم.."
نمیتونم مثل سالهای قبل تنهایی تحمل کنم. نمیتونم..
کاشکی بتونم مدیریت کنم.
واقعا نیاز به معجزه دارم که بتونم برم و به این شرایط عادت کنم.