آماده برای شروع، روز اول
سلام
خب دیروز از تارگتی که داشتم فقط تونستم یکساعتش رو انجام بدم. چون تو ادامه فهمیدم زمان کنفرانس 20 روز عقب افتاده و نیازی نیست فایل ارائه رو الان آماده کنم. وبعد در گیر بیمارستان و.. شدم.
سلام
خب دیروز از تارگتی که داشتم فقط تونستم یکساعتش رو انجام بدم. چون تو ادامه فهمیدم زمان کنفرانس 20 روز عقب افتاده و نیازی نیست فایل ارائه رو الان آماده کنم. وبعد در گیر بیمارستان و.. شدم.
خب سلام.
واقعا حس میکنم این دیگه آخرین نبردی هست که من دارم و شاید آخرین فرصتی که برای رسیدن به هدفم مونده..
آخرین فرصتی که شاید بتونه دوباره برای من زمانی بخره و تمدید کنه، و برگردم به آدم سرحال 6 سال پیش، در واقع نمیخوام توی این مسیر تن به اجباری بدم. میخوام خودم آیندم رو انتخاب کنم.
من «کاف بیگانه»ام. نه آغازگر قصهای بزرگم، نه تهماندهی افسانهای فراموششده. بیشتر شبیه صدایی هستم که گاهی میان همهمهی روزمره به گوش میرسد؛ مبهم، آرام، اما واقعی. «کاف بیگانه» تنها یک لقب است؛ نه بلندپروازانه، نه رازآلود. فقط نامی برای کسی که ترجیح میدهد کمی دورتر بایستد، جایی پشت خطوط واضح؛ جایی که چیزها آنطور که باید، شنیده میشوند. اینجا، نه نمایش است، نه پناه؛ فقط برشیست از زیستن من؛ بیپیرایه، بیزرقوبرق. گاهی پررنگ، گاهی گم. برنامهنویس هستم یا شاید فقط کسی که با زبان منطق فکر میکند و با زبان حس مینویسد. شغلم همیشه تعریفم نبوده؛ بیشتر شبیه به ابزاریست که به من فرصت ساختن داده، اما نه همیشه آنچه میخواستم. پیشتر، در دنیای رنگها بودم؛ در هیاهوی فرم و تعادل، آنجا که هر خط باید هدف داشته باشد و هر رنگ معنا. اما چیزی در من آنجا جا نمیگرفت. گویی روحم همیشه به حاشیه کشیده میشد. من عبور کردم، بیصدا، بیهیاهو، و چیزهایی را با خودم آوردم که هنوز نمیدانم به چه کارم میآیند؛ فقط میدانم واقعیاند.